کافه موکا در پاریس
Café Mocha À Paris
باور ندارم هنوز که نیستی... از کوچه ای می گذرم، از پنجره کسی نگاهم می کند و من دیگر نمی گذرم... «داوود کلهری» دلم می خواد یه حرفی رو بنویسم ولی نمی دونم چیه!... شما فکر می کنید چی می خوام بگم؟... پ.ن: پنجاه جرعه رو رد کردم...این که چی گذشت بر من تو این مدت رو فقط خدا می دونه و بس...ولی خوشحالم که شما هستید و شاید خیلی هاتون خیلی چیزها رو از لا به لای همین جرعه ها فهمیده باشید...به قول شاعر: یه حرفایی همیشه هست/ که از درد توی سینه ست بالاخره فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" رو دیدم...شاهکاره...الان تو حس و حالی ام که نمی تونم زیاد در موردش حرف بزنم...از سینما که اومدیم بیرون با رفقا بلافاصله سیگار رو روشن کردیم (خواهش می کنم نگید که این ادا و اصول ها چیه!باور کنید هیچ کار دیگه ای نمی شد کرد!!)...تازه بعد از اون یکی از دوستان خبر داد که حسین علیزاده عزیز این هفته توی اهواز کنسرت داره!(بعید می دونم کسی بتونه حال من رو بعد از شنیدن این خبر درک کنه!)...خلاصه حس و حالی که از فیلم گرفته بودم و خبر شنیدن نوای سحرآمیز علیزاده محبوبم از نزدیک یه کاری با من کرد که تا چند دقیقه گیج بودم و حواسم به دور و برم نبود!!... پ.ن.۱: دعا کنید بلیط (یا بلیت؟!!) کنسرت گیرم بیاد...یکی از رفقا قولش رو داده... پ.ن.۲: شدیدا توصیه می کنم این فیلم رو ببینید...به خصوص به خوره های فیلم که فیلم های سبک اروپایی رو دوست دارن... آقا یه چیزیه تو حال و هوای "شب های روشن" و "تنها دو بار زندگی می کنیم" و ... پ.ن.۳: بازی مهتاب کرامتی تو این فیلم فوق العاده س...فوق العاده... دلم یه فیلم عاشقانه می خواد...چیزی شبیه به "شب های روشن" یا "در حال و هوای عشق" یا حتی مثلا "دشت گریان" آنجلوپولوس (کجایی عمو تئو که عاشقانه دلتنگتم)...یه عاشقانه متفاوت..."قرمز" کیشلوفسکی رو هم یادم رفت بگم (به نظر من که عاشقانه هم هست...شما چی میگید؟)...اووووه...راستی "پیش از طلوع" و "پیش از غروب" رو هم تو ذهن داشته باشید...یا "پیش از باران" میلکو مانچوفسکی...یا "مالنا" یا "افسانه ۱۹۰۰" یا علی الخصوص "سینما پارادیزو" یا... نمی دونم شما هم به این جور فیلم هایی که مثال زدم می گید عاشقانه یا نه...اما خلاصه ما دلمان زین گونه فیلم ها را می خواهد و میلمان همی به آن هاست!!..(به نظرتون اتفاقاتی دارد اندرون روح ما می افتد؟ بچه هایی که منو می شناسن می دونن که من کلا آدم حال و هوایی ای!! هستم...پس زیاد قضایا رو جدی نکنید و پیشنهاداتی چند را به به نشانی همین وبلاگ ارسال دارید! مشتاقانه منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات (این یکی چه ربطی داشت!؟) شما هستیم... از خود گذشتگانیم، نتوان رسید در ما/ در خود رسیدگانیم، ما را که می شناسد؟ "صائب تبریزی" «بی خود و بی جهت» نوشت... امشب را دلم می خواهد با یاد تو به خواب بروم...با یاد تو وقتی شال قرمز می زدی و مانتو نیلی میپوشیدی اما کفش های قرمز دوست داشتنی ات از دور اولین نشانه نزدیک شدنت بود..همان کفش هایی که عاشقانه دوستشان داشتم و وقتی یک روز بدون آن ها به دیدارم آمدی و گفتی پاره شده اند چیزی از قلبم کنده شد... می دانم (هرگز دلم نمی خواست بدانم اما خودت هم می دانی این دانستن به خواست من نبود) در تمام این سال ها شب های زیادی را با یاد من خوابیده ای، در حالی که بغض سنگینی در گلو داشتی و می دانستی که چاره اش فقط و فقط پیش من است...اما کاری نمی شد کرد...زندگی از این بازی ها زیاد دارد... بعد از این همه سال امشب اولین شبی است که دلم می خواهد با یاد تو به خواب بروم...صبح اما میدانم از این حس و حال هیچ خبری نیست و اگر ناراحت نمی شوی از این بابت خوشحالم...اما تا صبح راه زیادی مانده... پ.ن۱: باید جلوی هجوم خاطرات را گرفت...ممکن است کار دست آدم بدهند... پ.ن۲: عنوان این نوشته را خیلی دوست دارم... پ.ن۳: ساعت ۳ و ۱۸ دقیقه بامداد است... منو شب صدا کن اما/ اون شبی که تو رو داره اون شبی که جای ماهش/ تو رو پیش من بیاره کاری ندارم عید بر می گردی یا نه/ تو هر زمان سال که برگردی عیده . . . سال نو یعنی تو وقتی از در تو می آی/ نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای * سپاس بیکران از محسن چاوشی و مهدی یراحی برای عیدانه های فوق العاده شان... « اندیشههای بزرگ از پشت میزهای کوچک کافهها متولد میشوند » "ضرب المثل فرانسوی"

)...![]()
| Design By : Night Melody |

